خانه / رادیو / ایست بازرسی

ایست بازرسی

«رادیو توس»  تقدیم می کند:

ایست بازرسی

نوشته: علیرضا نعمت الهی

با اجرای مازیار ملت خواه

از
شما هستیم
با
مربی و مشاور ارتباط
در
www.arttoos.ir

داستان کوتاه
“ایست بازرسی”

Sayf_Checkpointسایبان سمت راننده را تنظیم کردم تا غروب آفتاب کویر بیشتر از این کلافه ام نکند.
آفتاب از بینی به پایین را می سوزاند.
یخه ام را چفت کرده بودم تا گردنم آفتاب سوز نشود.
سرباز ایست بازرسی مهریز با تابلو دستی قرمز رنگِ “ایست” متوقفم کرد.
سلام کردم، جواب نداد.
مثل فوق تخصص قلب و کارشناس ارشد جرم شناسی دست روی قلبم گذاشت.
پرسید: “چرا ترسیدی؟”
حوصله نداشتم بیماری موروثیِ طپش قلب را برایش توضیح دهم.
گفتم: “بچه که بودم مامانم منو از مامور ترسونده، هنوز هم می ترسم.”
با قیافه جدی گفت “حتمن خلاف می کنی که می ترسی. ”
حال نداشتم جوابش را بدهم، وانگهی چیزی نگفتم تا پیله نکند.
تازه از نقشه برداری برگشته بودم، خسته بودم و موهام به هم ریخته بود.
نگاه سطحی به قیافه غلط اندازم انداخت و پرسد: “می خوری یا می کِشی؟ ”
منظورش را متوجه شدم،اما خودم را به کوچه علی چپ زدم و سریع جواب دادم: “هم می خورم، هم می کِشم.”
خنده ی مذبوحانه ای به معنی “حالت رو می گیرم” کرد و گفت: “چی می خوری؟ چی می کشی؟ ”
گفتم “غصه می خورم، درد می کشم. ”
جوابم را تاب نیاورد، گفت: “ماشینت رو بزن توی پارکینگ،امروز پنجشنبه هست، فردا هم هیچ، پس فردا باید بازرسی کامل بشه. ”
با وجود این که از خودم اطمینان داشتم، برای اینکه معطل نشوم، بدون این که نشانه ای از اعتراض یا التماس داشته باشم گفتم “شوخی کردم، نه هیچی می کشم و نه هیچی می خورم.”
گفت: “برو پارکینگ.”
با لحن مخصوص رشوه دهنده ها گفتم: “حق پارکینگ دو روز چه قدر میشه تا نقدی تقدیم کنم؟ ”
بلافاصله گفت: “صد تومن.”
گفتم: “چرا این قدر زیاد؟”
گفت: “اعصابم خرده، دیشب مافوقم منو بازداشت کرده.”
پرسیدم: “چرا؟ ”
گفت: “فکر کنم زنش تحویلش نگرفته.تازه ،نصفش رو هم باید بدم مافوق فلان فلان شده .”
در داشبورد را باز کردم تا صد تومان را بدهم و شرش را کم کنم و تا شنبه معطل نشوم .
خرت و پرت های داشبورد را که جابجا می کردم تا کیف پول را بردارم، آنتن بی سیم نقشه برداری بیرون آمد.
سرباز هم که داشت نگاه می کرد نوک بی سیم را که دید جا خورد.
نگاه دقیق تری به من کرد، ته ریش داشتم،پیراهنم را برای راحتی روی شلوارم انداخته بودم، آستین ها و یخه هم که برای آفتاب نخوردن چفت شده بود.
با لحن ملایمی پرسید “چهکاره ای؟ ”
با اعتماد به نفس کامل و ماهرانه بی سیم را به ته داشبورد هل دادم و مخفی کردم و مثل آدم های مرموز و مامور مخفی ها گفتم “فرض کن منم یه چیزهایی در مورد بعضی ها می نویسم. ”
ترسید و ملتمسانه گفت “غلط کردم، ببخشید، بار اولم بود، بخدا سه ماه اضافه خوردم، می خوام زن بگیرم. تو رو خدا گزارش منو ننویس و…”
گفتم “چقدر می دی تا برات چیزی ننویسم ؟ ”
با عجله دست توی جیبش کرد و کلی اسکناس دولا شده بیرون آورد و جلو ام گرفت و گفت “بخدا همین ها رو گرفتم، بیشتر ندارم . ”
با نگاه حق به جانبی گفتم “فعلن پیشت باشه تا برگردم. ”
ماشین را توی دنده گذاشتم و آرام حرکت کردم.
در آخرین لحظه گفت “خدا خیرت بده، نگفتی چکاره ای ”
همین طور که می رفتم سرم را از شیشه بیرون کردم و داد زدم “نقشه بردارم …. ” و گاز ماشین را گرفتم.

علیرضا نعمت الهی

درباره مجید سیف العلمایی

مجید سیف العلمایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی سیف العلمایی هستم. مجید سیف العلمایی. مربی و مشاور فیلم‌نامه‌نویسی از سیف دات آی آر. به عنوان مولف، مدرس و فیلم‌ساز که حدود چهار دهه در این زمینه‌ها وقت صرف کردم و قریب به پانزده سال است، یعنی از ابتدای دهه هشتاد، رسما در حوزه‌ی آی تی فعال هستم و توانم را صرف پیوند آموزش – سینما و اینترنت نموده‌ام. اگر خواستید راجع به فعالیت‌هایم بیشتر بدانید به نشانی مجید دات سیف دات آی آر مراجعه کنید. صادقانه عرض کنم که خشنود و خرسندم که آموخته‌ها و تجاربم را با شما به اشتراک می‌گذارم. در صورت تمایل، با من از طریق info@sayf.ir تماس بگیرید.

پیشنهاد میکنیم

آنتون چخوف

بی عرضه

چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم: ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی ۳۰ روبل … ــ نخیر ۴۰ روبل … ! ــ نه ، قرارمان ۳۰ روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها همیشه ۳۰ روبل می دادم … خوب … دو ماه کار کرده اید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Watch Dragon ball super