خانه / رادیو / پادکست / چگونه نباشی تو؟

چگونه نباشی تو؟

این متن در نگاه اول شاید شخصی به نظر بیاید اما محور اصلی اش رابطه است.

متن و اجرا:
مریم شریعتی

چگونه نباشی تو؟

چگونه تو نباشی؟

این بی ثمرترین تقلای من در این سالها بوده است؛ همین که تلاش کرده ام بپذیرم دیگران درست می گویند و من باید تو را فراموش کنم ـ به من می گویند تو دیگر نیستی؛ تو رفته ای؛ می گویند نباید آدم های اطرافم را با تو مقایسه کنم و در آخر تأکید می کنند تو دیگر نیستی ـ چگونه به آنها بگویم بودن تو دستور زبان فارسی را به هم ریخته است!

دانشجوها سر کلاس ادبیات عمومی مات و مبهوت نگاهم می کنند وقتی می گویم برای بعضی از آدم ها بعضی از فعل ها صرف نمی شود ـ همین تو؛ وقتی به تو می رسم هول می شوم و نمی دانم فعل نبودن را چگونه صرف کنم!؟

تو هستی!

کنار بودن تو خیلی از بودن ها رنگ به رو ندارند ـ هر سال همین موقع ها وقتی که شهریور بین تابستان و پاییز گیج می زند و بلا تکلیف است، حجم حضور تو بیشتر هجوم می آورد ـ مدت ها بود فکر می کردم چون کوچ تو به ماه مهر بوده است ، دم دمای پاییز این همه پیدا می شوی ـ من فکر می کردم پاییز یادآور رفتن توست، یادآور نبودن تو، هجرت تو ـ اما امروز صبح درست همین امروز ساعت هشت صبح با بوی سیگاری که از حیاط پشتی می آمد من فهمیدم پاییز شکل بودن توست.

هر سال شهریور که از نیمه می گذرد، همین که بوی پاییز در شهر می پیچد، تو دوباره زاده می شوی ـ باور نبودن تو؛ فراموش کردنت مثل این است که کسی بخواهد جلوی بادهای شهریور مشهد را بگیرد ـ

مگر می شود تو دیگر نباشی؟!

تو از آن دسته آدم هایی هستی که نبودنشان، نبودن خیلی چیزهاست ـ اگر این عبارت کلیشه ای و دوست داشتنی “نبودن خیلی چیزها” خودش را نینداخته بود وسط حرفم ، می گفتم نبودن همه ی جلوه های ناب زندگی ـ نبودن مهربانی عمیق و بی انتهایت ـ خیرخواهی مطلق و همگانی ات ـ دیگراندیشی و انسانیت بی بدیلت ـ اینها را که از زندگی بگیری، چیز زیادی برایش نمی ماند ـ ـ ـ

مگر می شود جلوی حضور تو را گرفت؟!

بین خودمان باشد!

هر سال که می گذرد سر و کله ی تو بیشتر پیدا می شود ـ این را در گوش تو فقط می توانم بگویم ـ نمی خواهم دوست روانشناسم بشنود و مرا متهم کند به این که سوگواری پایان نیافته دارم ـ من سوگوار تو نیستم نازنین!

من وامدار مهر توام ـ تو حالا همسایه ی منی ـ همسایه ی دل من ـ هر صبح به بوی تو بیدار می شوم ـ من تو را همه جا می بینم ـ هرجا که جماعت ما آدم ها از انسانیتمان فاصله می گیریم من به این فکر میکنم که راستی تو چگونه آن حجم وسیع و عمیق انسان بودن را در خود جای داده بودی؟!!

هرجا که ما جماعت آدم ها به هم خیانت می کنیم من به مهرورزی وفادارانه ی تو می اندیشم ـ هرجا که ما برای حفظ منافع و مصلحت و امنیتمان به حقارتی تن می دهیم من از حقیقت طلبی جنون آمیز تو یادم می آید ـ هرجا ما آدم ها دروغ می گوییم و به فریب متوسل می شویم ،من شفافیت و صداقت زلال تو را به خاطر می آورم ـ هرجا ما سر هم کلاه می گذاریم و به قول تو زرنگی می زنیم، من از وارستگی باورناپذیر تو یادم می آید وقتی که می گفتی “بگذار مردم خوش باشند، بگذار فریبمان بدهند و ما نفهمیم، چه کارشان داری؟!” هرجا که جماعت ما به قصد کشت به جان هم می افتیم که بهره ی بیشتری از دار دنیا ببریم، به مناعت طبع و گشاده دستی تو فکر می کنم ـ هرجا ـ ـ ـ هرجا ـ ـ ـ همه جا ـ تو همه جا هستی ـ

این درست نیست که به من می گویند نباید هیچ کس را با تو مقایسه کنم ـ من می دانم هر کس را کنار تو بگذارم، چیزهای زیادی کم می آورد؛ آن قدر کم می آورد که آدم دلش می سوزد و گریه اش می گیرد ـ اما چه کنم؟!

تو درست همان جاهایی بیشتر پیدا می شوی که آدمها هیچ شباهتی به تو ندارند ـ من کسی را با تو مقایسه نمی کنم ـ تـو خودت مقیاسی شده ای برای تنظیم درجه ی آدم بودن ما و شکل زیستنمان ـ من طرز بودن تو را من مانند متری با خود همه جا می برم ـ من خودم را هم با تو اندازه می گیرم ـ سره و ناسرگی ام را با تو می سنجم ـ وقتی به نگهبان در ورودی دانشگاه سلام می کنم، چیزی از تو درون من می جوشد، من به تو سلام می کنم ـ هر بار به باغبان دانشکده لبخند می زنم، ردّ بودن تو بر لبهای من پیدا می شود ـ وقتی سینی چای و صبحانه را برای رفتگر محله می فرستم، شکل با مردم بودن تو را نثارش می کنم ـ وقتی پشت چراغ قرمز زن روسپی قشنگی را می بینم که با راننده ماشین جلویی سر قیمت بودنش چانه می زند، تمام خواهرانه های درونم به درد می آید و سرریز می شود، به خود می آیم و می بینم دارم با چشم های تو به جهان نگاه می کنم ـ ـ ـ

اصلا من چه می توانم بکنم وقتی تو در یک بعدازظهر شهریور ناگهان پیدا می شوی و جلوی رفتگران بهشت رضا که بر لبه ی جدولی خستگی شان را با یک لیوان چای مانده هورت می کشند، یک جعبه شیرینی می گذاری و با لبخند نرم و کجی گوشه ی لبهایت آرام دور می شوی؟!!

نمی شود که نباشی میوه ی شهریورم!

حالا دیگر نمی شود وقتی که اعتبار آدم ها برای من به میزان شباهتی است که به تو دارند؛ بودنت در من پهن شده است ـ ـ ـ

هر صبح تو با بوی سیگار از حیاط پشتی همسایه همراه بادهای آخر شهریور خودت را به پنجره ی اتاق من می رسانی ـ باد هم که نیاید همین صدای فندک مرد همسایه که سه بار پشت سر هم می زند کافی است که تو پیدا شوی ـ

چگونه نباشی تو؟

وقتی دخترت که حالا نرم نرم به آستانه ی نوجوانیش می خزد، لبهای لطیفش را بی هیچ بهانه ای برای قدر شناسی به دستهای من می رساند؛ تو پیدا می شوی با آن مهروزی عمیق و حرمتی که در نگاهت برای همه ی مادران جهان داشتی ـ

تو حتی در عبور یک مرد رهگذر هم خودت را نشان می دهی ـ مردی که سرش را میان شانه هایش فرو برده و رخوت گام هایش را روی پیاده رو لخ می کشد و بی حوصلگی و رنجیدگی اش را با دود سیگار به پشت سرش می فرستد ـ

تو همه جا هستی ـ با طرز نرم لبخند زدنت، شکل به دور دستها خیره شدنت، شرم طلب کردنت وقتی فقط یک استکان چای می خواستی؛ با تمناهای نجیب عاشقانه ات وقتی که به قول خودت مهر می کردی، با صدای گرم و محزونت وقتی که شعر می خواندی و همین صدا چه پر صلابت و رسا می شد وقتی که درس می دادی و در سخنوری بی همتا می شدی ـ

تو هستی با شیطنت هایت، وقتی که مثل همین الآن من ویر نوشتنم می گرفت و می گفتی: “باز بیهقی بودنت می آید؟”

بله نازنین!

وقتی از این همه بوسهلانه زیستن دلم مچاله می شود و هوای حسنک به سرم می زند، از تو می نویسم؛ نه به سبک نگارش بیهقی که توانش در من نیست؛ به شیوه ی مهرورزی و هواخواهی اش، من شیوه ی نرم بودن تو را به دست بادهای پاییزی انتشار می دهم ـ ـ ـ

از مجموعه ی پراکنده ها

مریم شریعتی

شهریور ۱۳۹۳

درباره مریم شریعتی

مریم شریعتی
متولد شهریور 1348 مشهد - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد - وب‌گاه http://maryamshariati.ir

پیشنهاد میکنیم

زندگی به سبک شهریور

زندگی به سبک شهریور “پراکنده ها” مریم شریعتی پایان شهریور ۱۳۹۵ چیزی در من گم …

۱۶ دیدگاه ها

  1. admin
    ملیحه خاکنه

    سلام مریم جان
    فقط می توانم در برابر این عاشقانه ترین، لختی سکوت کنم.
    فوق العاده بود
    و پر از انرژی و حسِّ بودن
    همیشه باشی. شاد و پرانرژی و پراحساس

  2. بی نهایت زیبا بود….ممنونم.
    ولی آرزو می کردم ای کاش مسیر روزگار به سمتی بود که انتشار شیوهء نرم بودنش به دست بادهای پاییزی، اینقدر غم انگیز نبود….

  3. به مجـنون گفـت روزی ساربانی
    چـرابیـهوده درصحرا دوانـی
    زحـرف ساربـان مجنون فغان کرد
    جوابش این رباعـی رابیـان کرد
    درخت بی ثمرهرکس نشاند
    دوای دردمجنون رابداند
    میان عاشق و معشوق رمزی است
    چه داند آنکه اشتر می چراند
    بــه مجـنون گفت کآخر ای بداختر
    گناهی از محبت نیـست بدتــر
    توراایـزدبـه توبـه امرفرمـود
    بـروازعشق لیلا توبه کن زود
    چوبشنیداین سخن مجنون فغان کرد
    به زاری سربسوی آسمان کرد
    بگفتاتوبه کردم توبه
    ولی زهر چیزی به غیرازعشق لیلا!
    فوق العاده و بی نظیر بود خانم شریعتی

  4. معصومه اسفندیاری

    هر آدمی همیشه قدری جای خالی در خودش دارد
    با ابعاد و شکلی مشخص
    بعضی آدمها این جای خالی را به بدترین و بد ریخت ترین شکل پرمی کنند که فقط پر کرده باشند
    بعضی ها شکل جای خالیشان را می دانند و می گردند شبیهش را پیدا کنند، اما باز هم کنجی، کناری جایی خالی می ماند یا زیادی پر می شود
    گاهی هم
    خیلی کم است این گاهی ها که یکی عین جواب این حجم خالی را بی هیچ کاستی می یابد…
    انگار که قامتی را به این هدف تراشیده باشند
    می شود چیزی از خودت
    از وجودت
    می شود همان میوه ی شهریوری که هرچند به پاییز می رسد اما تازه می ماند
    می شود یکی مثل….
    چه حس نابی بود
    سر رفتم…..
    قلمتون همیشه با طراوت بانو

  5. لیلا عمرانیان

    مریم جانم;
    وقتی خواندم ,غم غریبی بردلم چنگ انداخت.
    نمیدانم این خاطرات سمج ولی دلچسب کی
    دست از سرمان برمیدارند؟
    آخ از دست خودمان که وقتی دل درگرو دلبری
    میسپاریم,دیگر رها نمیشویم تا جان برود.
    غم غریبی…
    انگار در دلمان رخت میشویند
    این خاطرات سمج…
    گویی این مهر باشیر مادر به تن رفته و با جان
    به در میرود.
    “هرگزم نقش تواز لوح دل وجان نرود
    هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
    از دماغ من سرگشته خیال دهنت
    به جفای فلک وغصه دوران نرود”

  6. فاطمه عمرانیان

    درود بیکران بر شما بانوی ارجمند
    سجایای اخلاقی آن بزرگوار وقتی با بیان شیوای شما بازگو میشود دلمان را هر چه بیشتر به درد میآورد.
    چونکه گل رفت وگلستان شد خراب
    بوی گل را از که جوییم از گلاب
    روحش شادویادش گرامی

  7. طیبه رمضانی

    وعجیب این پاییزهم بهانه میدهد دست قلم بدستان (:
    ازاین حس که بگذرم می ماند حسرتی بردل بسیار کسان که چقدر کم دارند کسانی را درزندگیشان که اعتباز آدمها ی اطرافشان را به میزان شباهتشان با آنها بسنجند وخوشا به شما که این حس را تجربه کرده اید . حتی این سردرگمی که کلاف پاییز برجانتان انداخته نیز شور زیبایی دارد بخصوص که با شیدایی قلم شما به نگارش درآمده .
    سپاس از تمامی احساسات لطیف و زیبای شما که احساسات مارا نیکو برمی انگیزانید .

  8. محسن بابایی

    بالاخره این اتفاق افتاد.
    او که بیش از هر کسی با آن مسافر غریب محشور بود پس از سالها چشم کشیدن نزدیکان و دوستان دست به قلم برد و زبان گشود.گرچه ممکن است آدمهای دیگری هم به وسوسه یا فکر معرفی آن “زنده بیدار” افتاده باشند یا بیفتند،کمتر کسی به اندازه خانم شریعتی از این صلاحیت برخوردار است؛ایشان هم تجربه سالها زندگی مشترک با آن جان شریف را دارد و هم از ظرافت طبع،عمق نگاه و توانایی بالا در نویسندگی بهره مند است.
    من انتشار این متن کوتاه و در عین حال گویا و جذاب و فایل صوتی استادانه اش را به فال نیک می گیرم و امیدوارم فتح بابی باشد برای فعالیت بیشتر ایشان در این زمینه.
    عباس کرمانی بی تردید در میان انبوه قاعده هایی که ما هستیم یک استثنای بزرگ بود.مرتبه علمی و وسعت دایره اطلاعات،ذکاوت و هوشیاری،تحلیل گری و نقادی،خوش ذوقی و لطیفه پردازی و محفل آرایی و در کنار این همه،
    راستی،آزادگی،ساده زیستی،وظیفه شناسی،از خود گذشتگی،شفقت و همه آن چیزهایی که در ذیل عنوان “انسانیت”قابل ذکرند،از او مردی ساخته بود که غبطه دوستان و حسد دشمنان را در قوی ترین شکلش برمی انگیخت.
    به گمان من که تنها از حاشیه زندگی آن بزرگ گذشته بودم خانم شریعتی در عین حسب حال نویسی و بیان تجربه شخصی و ارزشمندش یعنی تبدیل “فقدانی جانکاه و ویرانگر” به “وجودی معنا بخش و پویا” ،دین خود را به همسر درگذشته اش که دوست،معلم و مراد خیلی ها هم بود ادا می کند.
    عباس کرمانی به دلایل مختلف کسی نبود که با زبان خود به اشاعه میراث معنوی کم نظیرش اهتمام ورزد.به همین جهت وظیفه راوی ثقه احوال او از این حیث سنگین تر و دشوارتر است.خوشبختانه خانم شریعتی به مدد ذوق و دانشی که دارد به خوبی از پس این کار برمی آید.اما این را هم می داند که یار سفرکرده اش دیگر به او تنها،تعلق ندارد.هر کسی که به فضایل انسانی بیندیشد،دغدغه زندگی اخلاقی داشته و موفقیتهای عرفی غالبا حقیر، چشم عقلش را نبسته باشد می تواند خود را خویشاوند و محب صادق آن “نازنین”بداند.
    نویسنده متن فوق که به حق “کفو” آن مرد بزرگ بود،با این کار خود حاصل سالها اندیشه ورزی نامکتوب و عمل همسرش را در معرض استفاده و تا حدی هم نقد عموم می گذارد.اما به گونه ای اجتناب ناپذیر که نشان از شباهت مواضع او با شریک سالهای دورش دارد ،رنگ و جلوه خود را هم به آن می بخشد.به این ترتیب دیگر نمی توان به راحتی تشخیص داد که سرّ کدام یک از این دو در حدیث دیگری گفته آمده است.از قضا لطف چنین نوشته هایی که به مراتب از مقاله های جدی هم جدی ترند،در همین است.
    روان عباس کرمانی شاد و دست و قلم همسر هنرمند و فرهیخته اش درست!

  9. رضا ستاره ای

    چگونه تک تک لحظه هایی که حس خوب بودن را از تو به من منتقل می شود را فراموش کنم؟!
    حسی که من دارم را قطعاً کمتر کسی خواهد داشت!
    حضورت مایه زندگی است…….
    بسیار متنوع و زیبا!

  10. طلعت رحمانی فر

    مریم عزیز،خواندن دلنوشته هایت باپرده ای ازاشک برچشمانم،حال غریبی بودوکم سابقه.بااینکه ترسیم زوایای روح هایی اینچنین بزرگ ومتعالی کاری

    است سخت،اما برای همنشین وفاداری چون تو،آسان است.دوست من،”مادر آزادگان کم آرد فرزند”،حیف است که این وارستگان دراین تنگ جای حقیر

    سرکنند. مصلحت نیست قیاس رخ تو باخورشید شمس اگر اذن طلوع از تو بگیرد ادب است

  11. اینکه دارید با چشم های کسی دیگر به دنیا نگاه می کنید. با لبهای کسی دیگر لبخند می زنید و با قلب کسی دیگر دوست می دارید یعنی یکی شده اید در دیگری… دیگری ای که گرچه نیست و به چشم من و سایرین دیده نمی شود اما اتمسفر بودنش پخش شده است در جهان…. یعنی او با این ویژگی ها که بر شمردید در جهان تکثیر شده است…از نگاه و لبخند و قلب مریم شریعتی…. از نگاه و صدا و قلم و خیال میترا کرمانی…یعنی او با این مختصات که گفتید پایان نپذیرفته است بل در گلدان حاصلخیز جان مریم به بالندگی رسیده است بل در باغچه ی کوچک لبخند میترا به شکوه و کمال رسیده است…
    خانم شریعتی عزیز… نوشتن درباره اثر گذار ترین فرد زندگی آدم جسارت می خواهد مخصوصا اگر به تعبیر دیگران او دیگر نباشد. از طرفی جسارت ،قلم را موثر می کند و به قلب ها تلنگر می زند…. آخرین صبح شهریوری من را تکان دادید با شنیدن روایت عشقی که زنده است…
    یادم باشد پنجشنبه ی بعد به لبخند میترا عمیق تر نگاه کنم….

  12. با سلام و سپاس فراوان. مریم خان. در باره مردی نوشته اید که” یکی داستانی است پر آب چشم” به خصوص زمانی که قلم در دست توانمندتان و اندیشه بلند شما پشت آن باشد و با رندی و پختگی و با ترکیبی از احساس و هنر خواننده را به هر جا که بخواهید می کشید. نوشتار و گفتارتان شهدش برتر از عسل و زمانی که بخواهید تلخیش پهلو به تریاک می زند. البته مزه این آخری را از دوستان شنیده ام.
    دنیای ما دنیایی معمولی است که پر است از آدم ها و چیزهای معمولی. آدم های معمولی معجونی هستند از احساس, راستی, پاکی, شادی, خوشبختی, خوبی,محبت, دوستی, مهربانی, عشق, گذشت, از خودگذشتگی و دروغ, پلشتی, بدی, اندوه, بدبختی,کینه, دشمنی, خشونت, نفرت, حسادت, خودخواهی و … همه از نوع معمولیش. هم خوبی ها و هم بدی هایش همه معمولیند. حالا اگر رند یک لا قبایی بیاید و پشت پا به همه این صفت ها و خصلت های معمولی بزند چه می شود؟ آیا می توانیم به راحتی او را بپذیریم و درکش کنیم؟ آیا او هم می تواند شادی و خوشبختی را چون آدم های معمولی با دریافت سکه ای با هر بهایی بخرد؟ پاسخ اش مشخص است. خیر.
    آری داستان زندگی عباس نازنین شما و ما همین است. مسافر غریبی که از جنس ما نبود و به میان ما آورده شده بود. سالها پیش, حدود ۴۰ سال پیش, ما هردو نوجوانانی بودیم که در کلاس اول نظری روی یک نیمکت می نشستیم. من تحت تأثیر مکتب فکری اصالت وجود بودم و علاقه مند به نوشته های سارتر, کافکا, کامو و هدایت و گوشت نمی خوردم. من می خواستم نویسنده شوم و او پزشک. روزهای تعطیلی به منزل مرحوم پدرش, در خیابان سناباد که پاتوق دوستان بود, می رفتم. روزی در فصل بهار والیبال بازی می کردیم. توپ به شاخه کوچک درخت سیب پر شکفه خورد. شاخه شکست. عباس بازی را ترک کرد. شاخه را برداشت و با احساس خاص خودش گفت:” بچه ها احساس شکوفه ها و درد و اندوه درخت سیب را می فهمید؟”. او را گرفتیم و در حوض آب انداختیم. عینکش خیس شده بود و او از ترس آسیب رساندن به ماهی ها وسط حوض نشست. مدتها آن حرف و این کارش ما را می خنداند. روزی برادرش” که او هم انسان برجسته و بسیار شاد و شوخ و خوبی بود و در جوانی در یک تصادف به رحمت خدا رفت” برای عباس نوجوان مرغ عشقی آورد. بهار بود و حوض آب و درختان سیب و گیلاس و آلبالو پر از شکوفه. قفس مرغک خوش خوان را در حیاط و بر روی حوض پر از ماهی به شاخه درخت آویختم. عباس سماور زغالی را آورد و با هم حافظ می خواندیم. مرغ زیبا می خواند و من با همه وجود لذت می بردم. با حوصله استکانی چایی ریخت. با زهر خندی پرسید چرا قفس را پذیرفتی و به ایجا آوردی؟ گفتم از جست وخیز و چهچه های مرغ عشق در این هوای بهاری و کنار حوض و رقص ماهی های قرمز و شکوفه ها و چای و حافظ خانی و بودن در کنارت مست مست شده ام. با اندوهی که خاص او بود گفت:” چرا احساس و اندوه و درد و غم مرغ گرفتا در قفس را نمی فهمی؟ او نمی خواند. از خودخواهی های ما که برای خوش آمدمان او را از پرواز در کنار هم جنسانش محروم کرده و در قفس گرفتار کرده ایم گلایه می کند. نوحه می خواند و چه غمگینانه هم می خواند. نمی فهمی؟”. می خواست مرغک گرفتار را رها کند. به او گفتم آزادی مرغ عشق از قفس مرگ مرغک است. او را به پسر همسایه بخشید. روزی در کنارش فیلمی از راز بقا را می دیدم. شیری غزالی را گرفت. چشمان پر از نجابت غزال برای آخرین بار و برای همیشه بسته شد. عباس ساکت بود و من غرق در نگاه فیلم. لحظه ای به او نگاه کردم. چشمانش از پشت شیشه عینک ته استکانی پر از آب بود. با اندوه گفت:” واقعا خطا بر قلم صنع نرفته؟ چرا باید زندگی شیر به خوردن غزال و هستی غزال به خوردن سبزی گره خورده باشد؟”. تلوزیون را خاموش کردم. و هزاران خاطره و یاد از اینگونه رفتارها که من آنها را نمی فهمیدم.
    مریم خانم عباس نازنین شما و ما دروغ, ریا, حسد, کینه, نفرت, ناپاکی و … را نمی شناخت و سرشتش با خوبی و دوستی و مهر و عشق و گذشت سرشته شده بود. در زندگی خودش را اصلا نمی دید. همه ایثار بود و گذشت. همان رند یک لاقبای خیام و حافظ و گمشده ملای روم. همانی که او قرنها پیش گفته بود” دنبالش نگردید که پیدایش نمی کنید”. حالا پیدایش شده بود. هم غم میش را می خورد و هم غم گرگ را. در آخرین تماس تلفنی, از کوه های بابا امان در شهرستان بجنورد, به او گفتم عباس کاش اینجا بودی و این همه زیبایی و پائیز زیبا را می دیدی. چه دنیای قشنگی”. با حسرت گفت” خوشا به حالت که از ریختن برگها خوشحال می شوی”. و برای آخرین بار گفتم” ما آدم ها از همین چیزها خوشحال و ناراحت می شویم”. و او هم برای آخرین بار گفت” باز هم خوش به حالت که می توانی در این دنیا شاد هم باشی”.
    آیا چنین انسانی را می توان فراموش کرد؟ یادش را در پیچ و خم زندگی گم کرد؟ او را از دلت بیرون کرد؟ نه نمی شود. نه می شود و نه لازم است. او متر و محک و ترازو سنگ ترازوی ماست. خوبی و بدی, محبت و نفرت, گذشت و خودخواهی , راستی و دروغ, پاکی و ناپاکی و مردمی و نامردمی را فقط با او میتوان محک زد و از هم باز شناخت. چرا باید چنین فرصت و هدیه ای را گم کنیم؟ عباس همیشه با من است. در بهار و زمستان, تابستان و پاییز, در چهچه و جست خیز پرندگان و در غرش شیر, زوزه گرگ, نگاه پر از نجابت و ترس غزال و فرار آهو و حمله یوز. اصلا او را خدا داد تا رنج کشد و معیار و محک ما باشد برای سنجش آدمیت. از جنس مسیح و بودا و زرتشت و محمد(ص) و خیام و مولانا و حافظ و همسفر و همراه و یار شما و ما بود. در وزش نسیم خوش بهاری و در زوزه طوفان و کولاک زمستان, در شکوفه گل یاس و در عطر اقاقیا و در سرخی لاله و زیبایی گل مریم و شقایق و چهچه بلبل و همه جا و همه کس عباس دیده می شود. پس به احترامش بر می خیزیم و کلاه از سر بر می داریم و به این رند یک لاقبا سلامی و درودی و بد رودی. شما و میترای نازنین تکرار عباس در زمان اید. زنده باشید و سلامت و شاد باشید و خوشبخت. با بهترین احترام ها و آرزو
    ظ

  13. مریم جانم 

    چه زیبا و هنرمندانه به تصویر کشیدی همسفر نیمه راه زندگیت را ! که البته جز این هم سزاوار چنین انسان فرهیخته وبزرگی نبود . از تو هم با قلم شیوایی که داری همین انتظار می رفت . اما چیزی که در این میانه برای من قابل تامل تر و تاثیر گذار تر است مطلبی دیگری ست : 

    من از نزدیک شاهد بودم این ” نبودن” چه حجمی برای تو و میترای عزیز داشت ، که حقیقتا از دست دادن چنین گوهری کم یاب در انسانیت و درک و شعور ودگر اندیشی و … سخت است. روزگار یک رابطه ی عاشقانه را که سالیان سال با هوشیاری و هنرمندی هردوی شما به ثمر نشسته بود را از تو ربود ،  اما تو به مدد نگاه زیبا ،  شور و توان زیستنی که داری توانستی معنایی عمیق و زیبا در  درون آن بیابی و به سلامتی از این کویر وحشت زای بگذری ! تبریک به تو و به میترا که چنین مادری دارد . به پرنده ها و باران سلام ما را هم برسان !

  14. استاد نازنینم فوق العاده بود . مثل همیشه تآثیرگذار و دلنشین بود . صدای دل انگیز شما انگار که از اعماق جان ما بیرون می آید . چه ساده چه صمیمی چه استادانه کلمات را کنار هم می نشانید و زیبایی زاده می شود . چه تصاویر زیبا و زنده ای در این متن هست تصاویری که هر کدام از ما هر روز به سادگی از کنارشان میگذریم و شاید اصلا نمی بینیمشان و اگر هم ببینیم حوصله فکر کردن به خستگی رفتگران و به در خودخزیدگی رهگذران و صدای فندک همسایه ها را نداریم . ما “شکل با مردم بودن ” را بلد نیستیم
    در نوشته های شما همیشه چیزی پیدا می شود که به آدم تلنگر بزند . به آدم بگوید که شکل بهتری از بودن شکل قشنگ تری از رابطه شکل معنا دار تری از زیستن هم هست .به آدم بگوید که رابطه های ما چه کم دارد که مثل کلافی سردرگمیم .
    چقدر خوب است که بودن کسی در آدم پهن شده باشد . . .
    چقدر خوب است آدم کسی را در خودش داشته باشد کسی که وقتی می رود هم نرفته باشد . . .
    روح استاد کرمانی شاد و قلم استادانه شما همیشه سبز و روان باد .
    همیشه دانشجوی شما
    وحید حسینی

  15. فائزه ایزدی

    وای باران باران
    شیشه ی پنجره راباران شست
    از دل من اما
    چه کسی نقش تو را خواهد شست….
    سرکار خانم شریعتی عزیز خوشا به حال شما به خاطر چنین قلم شیوا و بیان دلنشینی که به زیباترین وجه مخاطب رادر احساسات زیبایتان شریک مینمایید و این موهبتی است که کمتر کسی از آن بهره دارد. برای کسی مانند شما با چنین لطافت طبع و دید زیبایی زندگی همواره میتواند فرصتی باشد برای ادامه دادن…….

  16. درود بر شما بانوی فرهیخته و هنرمند قریحه و قلم شما آدم را سحر می کند . از این همه تصویر زیبا و لطیف سرشار شدم . عالی بود .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Watch Dragon ball super